جرقه ايراني: علمي، آموزشي، سرگرمي و اخبار و …

داستان مترسک !!!!

داستان مترسک !!!!
آن شب بهاري را به ياد بياور مترسک!. همان شبي كه بي‌خوابي به سرم زد و نيمه شب با پاي برهنه به سراغت آمدم. كنارت روي علفها دراز كشيدم. آسمان آنقدر آبي بود كه حتي تاريكي شب هم نمي‌توانست آن را بپوشاند.
ـ صداي جيرجيركها را مي‌شنوي مترسك!؟
– چرا حرف نمي‌زني؟ خوابي؟‌
ـ آخه تو چرا هميشه به آسمون نگاه مي‌كني.
ـ نمي‌دانم، اما از وقتي يادم مي‌آيد آسمان را بيشتر را از زمين دوست داشتم. شايد آنچه من به‌دنبالش هستم از آسمان مي‌آيد.
ـ اون چيه؟ کيه؟ كي مياد؟
لجم مي گيرد، مي دانم اگر تا صبح هم اين سوالها را تکرار کنم، باز هم جوابي نمي دهي با حرص داد ميزنم:
– لجباز يکپاي کچل! شب ادامه دارد و جوابت همچنان سکوت است و سکوت!
حالا که بزرگ شده ام، سکوت را فهميده ام .اما اينجا زندگي هميشه با صداي قيژ قيژ خشک و سردي، مدام و پيوسته به پيش مي رود. انگار که در تهيگاه يک چرخ دنده بزرگ زندگي ميکنم. بعضي وقتها که به مرز ديوانگي مي رسم، از شهر مي گريزم و پناه مي آورم به کودکيم. مي آيم به همين دشت و دراز مي کشم همان جايي که زماني، مثل يک درخت از زمين سبز شده بودي. تکيه ميدهم به پاي چوبيت و منتظر مي مانم تا برايم حرف بزني.
حالا که از سي سالگي گذشته ام، حالا که بزرگ شده ام، مي دانم که درک سکوت نوعي فضيلت است، مي دانم که در سکوت رازيست از جنس خودش، يک راز ساکتِ سر به مهر که هيچ وقت گشوده نمي شود.
مترسک! حالا معناي تمام چيزهايي که در هفت سالگيم مي گفتي، درک مي کنم . اما يک چيز را هنوز نمي دانم، چيزي که عذابم مي دهد:
چرا ما آدمها زود بزرگ مي شويم و دير مي فهميم؟
سکوتت اين بار خيلي طولاني شده. بدون اينکه نگاهت کنم ـ مثلا قهرم ـ با لحني که دلخوريم را نشانت بدهم ميگويم:
– اگه حرف نزني ميرما!
خميازه عميقي ميکشي، دهانت تا انتها باز مي شود جوري که فکر ميکنم همه ماه را يکجا مي خواهي ببلعي.
– مي داني پسر!؟ سکوت شبيه ترين چيز به حقيقت است. نمي شود به آن اشاره کرد،اگر بگويي: عجب سکوت زيبايي! سکوت ميميرد. حقيقت هم به همين اندازه شکننده است.
روزي بادي که از سرزمين چين آمده بود برايم داستاني تعريف کرد که يک شب فيلسوف بزرگي شاگردانش را در يک بيابان دور، جمع کرده بود تا سکوت را به آنان بياموزد، فيلسوف با حرارت در مورد سکوت حرف مي زد و مي گفت:
به اين سکوت عميق گوش فرا دهيد و خود را در آن غرق سازيد تا رازهاي خلقت بر شما گشوده شود. هر چه راز و رمز در اين جهان لا يتناهي است، در همين سکوت نهفته است. گوش فرا دهيد تا نجواي يگانه هستي را بشنويد…
شاگردان با دقت به حرف هاي استاد گوش مي کردند و با دهان باز و چشمان گرد شده منتظر بودندتا هر لحظه حقايق ناگشوده هستي بر آنان آشکار شود که ناگهان از دل تاريکي فريادي به گوش رسيد:
– تو در مورد کدام سکوت حرف ميزني؟ همان لحظه که تو به اين بيابان پا گذاشتي سکوت هم از اينجا کوچ کرد. سکوت جايي است که تو نباشي ابله!
اين حرفها را ديوانه اي گفت که سالهاي سال، تک و تنها، در سکوت آن بيابان زندگي کرده بود. بعد از مدتها اين اولين جمله اي بود که از دهانش خارج مي شد.
فيلسوف به ناگاه ساکت شد و ديگر کلامي از دهانش بيرون نيامد و تا آخر عمر، مثل سنگ ساکن و بي صدا شد، يک کرو لال مادرزاد، غرق شده درمکاشفه اي ابدي،
علفها، خيس و سردند، پشتم كرخت و بي حس شده است. دارد سردم مي‌شود. مي‌نشينم و زانوهايم را بغل مي‌كنم. سكوت است و سياهي، فقط جيرجيركها آواز مي‌خوانند.
ـ مترسك! تو مي‌دوني چرا جيرجيركها هميشه دارن مي‌خونن؟
ـ به همان دليل كه تو هميشه سوالهاي عجيب و غريب مي پرسي!.
مي خندي و باز به آسمان نگاه مي کني.
تکيه مي دهم به پاي چوبيت و سعي ميکنم سکوت را بفهمم.
شب آرام است و سنگين. انگار خود شب هم به خواب رفته است. ستاره‌ها همه جا را اشغال كرده‌اند و مدام به زمين چشمك مي‌زنند. هنوز نمي‌دانم اين همه ستاره را خدا براي چه خلق كرده است. آيا مهتاب براي آسمان شب كافي نبود؟ همان‌طور كه خورشيد براي آسمان روز؟‌
نسيمي آرام از كنارمان رد مي‌شود، علفها تا كمر خم مي‌شوند. دشت مي‌جنبد. موجي رقص‌كنان تا انتهاي دشت مي‌رود و در سياهي گم مي‌شود. خش‌خش علفها مي‌ترساندم. مجبور به حرف‌زدن مي‌شوم.
ـ مترسك! تو هم مثل من شبها دلت مي‌گيره؟
نگاهت را از آسمان مي‌گيري و به من چشم مي‌دوزي. صورت سفيدت در مهتاب مي‌درخشد. زغال را از كنار پاي چوبيت برمي‌دارم و دوچشم مي‌كشم كه به من زل‌زده‌اند. هرچه سعي مي‌كنم نمي‌توانم لبخند بر صورتت بكشم. بي‌خيال مي‌شوم. مي‌نشينم و منتظر مي‌مانم تا حرف بزني.
ـ شب تاريك است و سكوت تاريكي‌اش را عميق‌تر مي‌كند. با اين وجود فقط در شبهاست كه آدمها مي‌توانند دورترين نقاط دنيا را ببينند. مي‌بيني آن ستاره‌ها را؟ آنها دورترين نقاطي‌اند كه آدمها مي‌توانند ببينند. اما روز با آنكه خورشيد همه جا را روشن مي‌كند آدمها فقط مي‌توانند اطرافشان را ببينند. درختها، تپه‌ها، و حداكثر كوهها. نور براي ديدن لازم است، اما كافي نيست. حتي بعضي‌وقتها خود نور كوركننده مي‌شود.
آدمها فقط شبها كه كرانه‌هاي جهان به رويشان گشوده مي‌شود، مي‌فهمند كه دنيا چقدر بي‌انتهاست و خودشان چقدر كوچك و ناچيزند و در اين دنياي بزرگ تنهايي آدمها هم هي باد مي‌كند وبزرگتر مي‌شود. آن وقت دلشان مي‌گيرد. سكوت مي‌كنند و در روياهاي خود غرق مي‌شوند. آدمها از اين دنياي بي انتها ي ناشناخته به دنياي درونشان پناه مي‌برند. مثل كودكي كه در آغوش مادرش آرام مي‌گيرد.
کمي سکوت ميکني. نگاهت را به روي دشت مي‌كشاني و ادامه مي‌دهي.
ـ نگاه كن. ببين چطور مهتاب همه چيز را درخشان كرده است. نور مهتاب نرم و بي‌صدا بر اجسام مي‌نشيند و آرام در آنها نفوذ مي‌كند و ذاتشان را آشكار مي‌سازد. اما نور خورشيد تيز و شتاب‌زده به پوستة اشيا برخورد مي‌كند و منعكس مي‌شود و آنچه به ما نشان مي‌دهد، فقط شكل ظاهري است. مهتاب دنياي ديگري را بر ما آشکار مي کند که در روز تاريک است. دنيايي كه بايد در سكوت و سياهي شب تماشايش کنيم.
وقتي كنار تو بودم مترسك! دنيا برايم دوست‌داشتني‌تر مي‌شد. ترسم از بين مي‌رفت و جايش را هزاران سؤال عجيب‌و‌غريب مي‌گرفت كه هميشه برايشان جواب داشتي. اما حالا در زندگيم چيزي گم شده است. نه سؤالي دارم و نه كسي كه برايش پاسخي داشته باشد. مثل اينكه چيزي كه از آن مي‌ترسيدم بر سرم آمده است. من بزرگ شده‌ام مترسك!

شما می‌توانید دیدگاه‌های این مطلب را دنبال کنید، بوسیله‌ی RSS 2.0 خوراک.