بایگانی دسته‌ی ‘شعر و ادب’ دسته‌ها

پدر سلام

بابا نمیدونی دلم چه تنگه واست از گریه هام گفتم منم یه عالمه واست ابر نگاهم بارونیه قلبم زمستونه بارونیه بعد غمت چهار فصله این خونه سلام بابا دلم تنگه چقد غصه چقد گریه دیگه بعد تو توو دنیا به کی باید بدم تکیه سلام بابا یه وقتایی که باز دلتنگه چشماتم نمیدونی به عکسه […]

بیشتر »

سلام باب

همه هستیه من آیه تاریکیست که تو را در خود تکرار کنان به سحرگاه شکفتنها و رستنهای ابدی خواهم برد من در این آیه تو را آه کشیدم آه من در این آیه تو را آه کشیدم آه سلام بابا دلم تنگه چقد غصه چقد گریه دیگه بعد تو توو دنیا به کی باید بدم […]

بیشتر »

مثل اسب عصاری

مثل اسب عصاری هی گرد دیروزی ترین عقده هایمان دور می زنیم وچشم که باز می کنیم سفید ، ارغوانی ، سرخ جای جای شاخه ها برف و پاییز را گرفته اند و هیچ التفاتی نیست که این محول الحول بر احوال به چه کار می آید؟ وقتی که اصلا نمی دانیم چند جفت دست […]

بیشتر »

صبر خدا

صبر خدا عجب صبري خدا دارد اگر من جاي او بودم همان يک لحظه ي اوّل که اوّل ظلم را مي ديدم از مخلوق بي وجدان جهان را با همه ي زيبايي و زشتي به روي يکديگر، ويرانه مي کردم عجب صبري خدا دارد اگر من جاي او بودم که مي ديدم يکي عريان و […]

بیشتر »

عشق روزی رهگذر می آید

عشق روزی رهگذر می آید عشق روزی رهگذر می آید ومن نیستم صبح روزی ، پشت در می آید و من نیستم قصه دنیا به سر می آید من نیستم یک نفر دلواپسم این پا و آن پا می کند کاری از من بلکه بر می آید ومن نیستم خواب و بیداری خدایا بازهم سر […]

بیشتر »

قطار مي رود…..تو مي روي

قطار مي رود…..تو مي روي تمام ايستگاه مي رود و من چقدر ساده ام… که سال هاي سال در انتظار تو کنار اين قطار رفته ايستا ده ام و همچنان به نرده هاي ايستگاه رفته تکيه داده ام !!! ” زنده ياد قيصر امين پور “

بیشتر »

مهاجر

مهاجر روي قبرم بنويسيد مسافر بوده است……بنويسيد که مرغ مهاجر بوده است بنويسيد زمين کوچه ي سرگردانيست……او در اين معبر بر حادثه عابر بوده است صفت شاعر اگر همدلي وهمدرديست……در رسايم بنويسيد که شاعر بوده است .بنويسيد اگر شعري از او مانده بجاي……مردي ازطايفه شعر معاصر بوده است مدح گويي و ثنا خواني اگر دين […]

بیشتر »

شعر مادر

شعر مادر آسمان را گفتم می توانی آیا بهر یک لحظه ی خیلی کوتاه روح مادر گردی صاحب رفعت دیگر گردی گفت نی نی هرگز من برای این کار کهکشان کم دارم نوریان کم دارم مه وخورشید به پهنای زمان کم دارم خاک را پرسیدم می توانی آیا دل مادر گردی آسمانی شوی وخرمن اخترگردی […]

بیشتر »

شبی از پشت یك تنهایی نمناك و بارانی

شبی از پشت یك تنهایی نمناك و بارانی تو را با لهجه ی گلهای نیلوفر صدا كردم تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا كردم پس از یك جستجوی نقره ایی در كوچه های آبی احساس تو را از بین گلهایی كه در تنهاییم رویید با حسرت جدا كردم و تو در […]

بیشتر »

روزی که آمد , من پرواز نمی دانستم.

روزی که آمد , من پرواز نمی دانستم. من سیمرغی هستم که عاشقانه می خواهد به قاف پرواز کند.. کار من پرواز به قاف نیست.. یعنی عادتش را ندارم… اما دلم می خواهد و این پرواز را دوست دارم.. به قله نزدیک می شوم.. خستگی , فرتوتم می کند .. با تلنگری بالها را می […]

بیشتر »

رقص آرام

رقص آرام This is a poem این شعر توسط یک نوجوان متبلا به سرطان نوشته شده است. written by a teenager with cancer. She wants to see how many people get her poem. او مایل است بداند چند نفرشعر او را می خوانند. It is quite the poem. Please pass it on. این کل شعر […]

بیشتر »

در حال خودم نيستم

در حال خودم نيستم از آن روز تا به امروز در حال خودم نيستم ! انگار مستم و در اين دنيا نيستم ! از آن لحظه تا به اين لحظه در فکر تو هستم ، همچنان به فکر عهدي هستم که با تو بسته ام ! از آن ثانيه تا اين ثانيه ، تک تک […]

بیشتر »

دريچه ها

دريچه ها ما چون دو دريچه ، رو به روي هم آگاه ز هر بگو مگوي هم هر روز سلام و پرسش و خنده هر روز قرار روز اينده عمر اينه ي بهشت ، اما … آه بيش از شب و روز تيره و دي کوتاه کنون دل من شکسته و خسته ست زيرا يکي […]

بیشتر »

تمنا

تمنا می‌نو‍یسم، از تو و گل و برگ زمستون و ‍یلدا و برف كه چند گل نرگس ازتمنا زدست تو افتاد و شكست !!! سميه محمدقلي از مجموعه عشق بي‌عاشق دریا رفتم جلو، آنجا كه نفس ازهوا بیزار بود آنجا كه نفس از آب آرامش ابد‍ی می‌خواست آب را خواهم خواند كه به تو برساند […]

بیشتر »

آسودگی‌ات مبارک

آسودگی‌ات مبارک دلت را بتکان، غصه‌هایت که ریخت تو هم همه را فراموش کن. دلت را بتکان، اشتباهایت وقتی افتادند روی زمین، بگذار همانجا بمانند. فقط از لابه‌لای اشتباهایت، یک تجربه را بیرون بکش قاب کن و بزن به دیوار دلت. دلت را محکم‌تر بتکانی تمام کینه‌هایت هم می‌ریزد و تمام آن غم‌های بزرگ و […]

بیشتر »

پلاس كهنه انديشه را دور بايد انداخت

پلاس كهنه انديشه را دور بايد انداخت زمان بر مغز و پوست كهنگي مي‌تازد امروز چه كم داريم من و تو از درخت و سنگ بي مغز زمين اي دوست بنگر، بنگر زمين هم پوست مي‌اندازد امروز پلاس كهنه انديشه را دور بايد انداخت زمستان هرچه بود تاريك و طولاني دل ما هرچه شد سرد […]

بیشتر »