برچسب مطالب ‘داستان مترسک !!!!’

داستان مترسک !!!!

داستان مترسک !!!! آن شب بهاري را به ياد بياور مترسک!. همان شبي كه بي‌خوابي به سرم زد و نيمه شب با پاي برهنه به سراغت آمدم. كنارت روي علفها دراز كشيدم. آسمان آنقدر آبي بود كه حتي تاريكي شب هم نمي‌توانست آن را بپوشاند. ـ صداي جيرجيركها را مي‌شنوي مترسك!؟ – چرا حرف نمي‌زني؟ […]

بیشتر »